تبلیغات
شهدادب - مطالب داستان وحکایت

سعدی درباب دوم گلستان در مورد اخلاق پارسایان درحکایتی آورده :
یكى از بزرگان را به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه
می کردند.سربرآورد و گفت :
من آنم که من دانم.

شخصم به چشم عالمیان خوب منظر است

وز خبث باطنم سـر خجلت فتــــاده پیش

طاووس را به نقش و نگارى كه هست خلق

تحسین كنند و او خجل از پاى زشت خویش

در ادبیات نمادین ،هر موجودی نماد و سمبل یک چیزمی باشد ؛مثلاشیرمظهر قدرت و کبوتر سمبل لهو و لعب و بازیگری و ...هست ،و برای پی بردن به اصل و ریشه این نمادها ؛باید مطالعات دقیقی در زندگی هر جانوری داشته باشیم و تا این که دلایل شناخته شدن هر جانوری را بعنوان نماد و سمبل معنایی پیدا کنیم .

طاووس پرنده ای ست از راسته ی ماکیان که اصلش ازهندوستان و مالزی است ،صدای بلند و ناراحت کننده ای دارد و به سبب پرهای زیبایش ،طاووس را به عنوان پرندۀ زینتی نگهداری می کنند .
طاووس مأخوذ از تازی ،جمیل تر و خوشگل ترین همه ی پرنده های اهلی و دارای پرهای بسیار قشنگ ،که فلیسا هم می گویند .طاووس را به "جبرییل مرغان "لقب داده اندوازآن روست که جبرییل را "طاووس ملایک" نامیده اند.

                                               
  


ادامه مطلب

طبقه بندی: ریشه یابی وازه، شعـــــــر، داستان وحکایت، فارسی سال هشتم،
برچسب ها: طاووس، نماد درادبیات، شعر سعدی، طاووس را به نقش و نگارى كه هست خلق، حکایت گلستان، باب دوم گلستان اخلاق پارسایان، قسمت گفت وگوی فارسی هشتم،

تاریخ : چهارشنبه 9 مهر 1393 | 08:36 ق.ظ | نویسنده : شرافتی | نظرات



قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور داشت


گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.

قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ.

تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟

مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانۀ مرا با آن ویران کردی.

    رسالۀ دلگشا - عبید زاکانی



طبقه بندی: داستان وحکایت،
برچسب ها: حکایت، عبید زاکانی، قابل استفاده برای ساعات انشا جهت گسترش، آموزش مهارت های نوشتاری،

تاریخ : چهارشنبه 26 شهریور 1393 | 05:54 ب.ظ | نویسنده : شرافتی | نظرات

کسی سراغِ گردو فروشی رفت وگفت :می شود همۀ گردوهایت را رایگان به من بدهی.

گردو فروش با تعجّب به او نگاه کرد و جوابی نداد.

دوباره پرسید: می شود ، یک کیلو گردو به من مجّانی بدهی؟

وباز با سکوت مواجه شد.

پس خواهش می کنم دست کم یک عدد گردو مجّانی به من بدهید.

اوآنقدر اصرار کرد تا بالاخره گردو را گرفت، گفت: یک عدد که ارزش ندارد یک عدد دیگرهم بدهید و

با اصرار یک عددِ دیگر گردو گرفت و درخواست کرد گردویِ سوم را نیز مجانی بگیرد.

گردو فروش که عصبانی شده بود ، گفت: زرنگی ! این طور می خواهی یکی یکی همۀ گردو هایم را تصاحب کنی.


مشتریِ سمج گفت :راستش می خواستم درسی به تو بدهم .عمر و زندگیِ مانیز چنین است.

اگر به تو بگویم همۀ عمرت را به من بفروش ، به هیچ قیمتی این کار را نمی کنی.

ولی روز های زندگیت را بی توجّه ، یکی یکی از دست می دهی و تا به خودت بیائی

                                         همۀ عمرت از کف رفته است.


قدرِ وقت ارنشناسد دل و کاری نکند            بس خجالت که از این حاصلِ ایّام بریم

                                                               حافظ



طبقه بندی: داستان وحکایت،
برچسب ها: همه عمرت از کف رفته است، قدر وقت، عمر و زندگی، گردو فروش،

تاریخ : جمعه 8 فروردین 1393 | 11:47 ق.ظ | نویسنده : شرافتی | دل واژه
داستان واقعی وخیلی زیبایی که در پاکستان اتفاق افتاده
دانش آموز گلم"کوثر صمدزاده" زحمت کشیده بودند واین داستان رو متناسب با موضوع حکایت فصل سوم«دعای مادر» فارسی سال هفتم 
تهیه ودرسر کلاس خوندند.

                                                                                                                                                      
پزشک و جراح مشهور (د.ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار می شد ، باعجله به فرودگاه رفت .
بعد از پرواز ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ، که باعث از کارافتادن یکی از موتورهای هواپیما شده ، مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم .

دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنها گفت : من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر دقیقه برای من برابر با جان خیلی انسانها هاست و شما میخواهید من 16ساعت تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم ؟



ادامه مطلب

طبقه بندی: فارسی سال هفتم (متوسطه ی اول)، داستان وحکایت،

تاریخ : شنبه 16 آذر 1392 | 03:15 ق.ظ | نویسنده : شرافتی |
آچاریا یكی از فلاسفه ی معاصر هندی است.
وی درباره محدود بودن زمان زندگی، به ساعت های آخر زندگی اسكندر مقدونی اشاره می كند.



«اسكندر مقدونی به روایت تاریخ، فرد بسیار جاه طلب و جهان گشایی بود كه در سی وسه سالگی درگذشت. روزی كه مرگ وی فرا رسید، آرزو داشت كه فقط یك روز دیگر زنده بماند تابتواند مادرش را ببیند. او نیازمند بیست وچهار ساعت زمان بود تا بتواند فاصله ای را كه سفر، میان او و مادرش ایجاد كرده بود، از بین ببرد و به نزد او بازگردد به ویژه اینكه به مادرش قول داده بود، هنگامی كه تمام دنیا را تصرف كرد، به پیش او بازگردد و همه جهان را به او هدیه كند. بنابراین، اسكندر از پزشكان خواست تا بیست وچهار ساعت مهلت برای او فراهم كنند و مرگش را به تأخیر بیندازند. پزشكان به وی پاسخ دادند كه بیش از چند دقیقه به پایان عمر او باقی نمانده است و آنها نمی توانند كاری برایش انجام دهند. اسكندر گفت: «من حاضرم نیمی از تمام پادشاهی خود را یعنی نیمی از دنیا را در ازای فقط بیست وچهار ساعت بدهم. آنها گفتند: «اگر همه دنیا را هم به ما بدهید، نمی توانیم كاری برایتان انجام دهیم. این كار غیرممكن است».
در آن لحظه، اسكندر به بیهوده بودن تمامی تلاش ها و سختی كشیدن هایش پی برد و فهمید با آنكه كل دنیا را در دست داشت، قادر به خرید بیست وچهار ساعت وقت برای زندگی و دیدار مادرش نیست. او آن گاه دریافت كه سی وسه سال عمرش را چگونه به بیهودگی گذرانده است.


                 زندگی به روایت بودا ص 86




طبقه بندی: فارسی سال هفتم (متوسطه ی اول)، داستان وحکایت،

تاریخ : شنبه 16 آذر 1392 | 03:18 ق.ظ | نویسنده : شرافتی | نظرات
تاریخ : پنجشنبه 23 آبان 1392 | 11:32 ب.ظ | نویسنده : شرافتی | نظرات
 یکی از ابزارهای کهن ومؤثّر درامر آموزش ، داستان است که در بخش نوشته های ناب از" اهداف هفتگانه ی رویکرد تربیتی" می توان داستان های کوتاه ونیز قطعات ادبی در قالب نظم ونثر رامتناسب با مضمون درس قبل از تدریس بیان نمود. نمونه ی زیر نوشته ی ناب برای درس "نسل آینده ساز" سال هفتم درقالب پاورپوینت طراحی گردیده است.



free gif maker









طبقه بندی: پاورپوینت، فارسی سال هفتم (متوسطه ی اول)، داستان وحکایت،

تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1392 | 06:45 ب.ظ | نویسنده : شرافتی | نظرات

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کرد به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم.
لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش با سه آرزوی قبلی شد نه آرزو. بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به 52 یا ...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ...
5 میلیارد و هفت میلیون و 18 هزار و 34 آرزو بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند عشق می ورزیدند و محبت می کردند لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همه شان نو بودند و برق می زدند.
او همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!!!


گاه آن چه امروز داریم واز آن لذّت می بریم آرزوهای دیروزمان هستند!




طبقه بندی: داستان وحکایت، فارسی سال هفتم (متوسطه ی اول)،
برچسب ها: نوشته ی ناب برای درس اول فارسی سال هفتم (زنگ آفرینش)، آرزو، آرزوهای دست نیافتنی، نویسنده داستان شل سیلور استاین،

تاریخ : سه شنبه 2 مهر 1392 | 12:54 ب.ظ | نویسنده : شرافتی | نظرات

خداوند عزّوجل به یكی از پیامبران خود وحی كرد كه:
فردا صبح به نخستین چیزی كه رسیدی آن را بخور،دومی را بپوشان،‌سومی را بپذیر،چهارمی را ناامید نكن و از پنجمی بگریز
.


پیامبر خدا صبحگاه به راه افتاد و به كوه بزرگ سیاهی برخورد، در حیرت ماند و با خود گفت: چگونه این را بخورم،‌سپس به خود آمد و و گفت:‌ خداوند سبحان دستور محال نمی دهد و به قصد خوردن كوه جلو رفت،‌ هرچه جلوتر می رفت كوه كوچكتر می شد تا این كه به صورت لقمه ای درآمد، وقتی خورد دید گواراترین چیزی بوده كه خورده است.از آنجا گذشت به طشت طلایی رسید،‌ پس طبق دستور آن را خاك كرد و رفت اما پس از اندكی پشت سرش را نگریست دید طشت خود به خود بیرون افتاده و ظاهر گشته،‌با خود گفت:‌ طبق دستور عمل كرده ام و گذشت.سپس به پرنده ای برخورد كه یك باز شكاری آن را تعقیب می كرد،‌پرنده آمد و دور پیامبر چرخید،‌سپس دانست كه باید پرنده رابپذیرد، آستینش را گشود و پرنده در آن وارد شد،‌باز شكاری به او گفت:‌ صیدی را كه چند روز به دنبالش بودم از من گرفتی،‌ دانست كه نباید او را ناامید كند، پس از غذایش قطعه ای پیش وی انداخت و از آنجا گذشت.ناگاه گوشت مردار بدبویی را دید و طبق دستور الهی از آن گریخت.شب در خواب دید كه به او گفته شد:

تو مأموریت خود را انجام دادی آیا مراد و مقصود از آن را دانستی؟

گفت: نه.به او گفته شد: اما كوهی كه دیدی،‌ آن غضب بود، انسان هنگام خشم،‌ خود را در برابر كوهی می بیند،‌ اگر موقعیت خود را بشناسد و خود را نگاه دارد و خشمش را فرونشاند آن را به صورت لقمه ای گوارا خواهد یافت.اما آن طشت طلا كنایه از نماز شب و عمل صالح و كار نیك بود وقتی كه انسان آن را از مردم پنهان كند،‌ خداوند آن را آشكار خواهد ساخت تا زینت بنده اش شود در دنیا،‌ علاوه بر اجر و پاداشی كه در آخرت برایش ذخیره ساخته.اما آن پرنده كنایه از كسی است كه می خواهد انسان را نصیحت كند كه باید راهنمایی و اندرزش را بپذیریدو اما باز شكاری كنایه از شخص محتاج و نیازمند است كه نباید ناامیدش كنی.و بالاخره گوشت متعفن و گندیده،‌ غیبت و بدگویی پشت سر مردم است كه باید از آن بگریزی.

نكته:‌ جالب اینجاست كه ما هیچ گاه سعی نمی كنیم كوه را بخوریم،
طشت های حلبی مان را هم در موزه می­ گذاریم،‌
پرنده ی بیچاره را اگر بتوانیم با تیر می زنیم

و از باز شكاری فرار كرده و با تمام وجود به سوی گوشت مردار متعفن روی می آوریم
.

خصال صدوق،‌ ج 1، ص 267 نقل از كتاب داستانهای شگفت انگیزی از نماز شب


 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

که این داستان آموزنده رو در کامنتی به یادگار گذاشتند.




طبقه بندی: داستان وحکایت،

تاریخ : یکشنبه 17 شهریور 1392 | 09:53 ق.ظ | نویسنده : شرافتی | دل واژه


روزی شاه عباس از راهی می گذشت . درویشی را دید که روی گلیم خود خوابیده . چنان خود را جمع کرده که به اندازه ی گلیم خود در آمده است . شاه دستور داد یک مشت سکّه به درویش دادند . درویش شرح ماجرا را برای دوستان خود گفت .
در میان آن جمع درویشی بود ، به فکر افتاد که او هم از اِنعام شاه نصیبی ببرد . به این امید سر راه شاه پوست تخت خود را پهن کرد و به انتظار بازگشت شاه نشست . وقتی اسب شاه از دور پیدا شد ، روی پوست خوابید و برای  این که نظر شاه را جلب کند هر یک از دست و پاهای خود را به طرفی دراز کرد . به طوری که نصف بدنش بر روی زمین بود . در این حال شاه به او رسید و او را دید و فرمان داد تا آن قسمت از دست و پای درویش را که از گلیم بیرون مانده بود ، قطع کنند .
یکی از همراهان شاه از او سوال کرد : که شما هنگام رفتن درویشی را در این مکان خوابیده دیدید و به او اِنعام دادید ، اما  در بازگشت درویش دیگری را که خوابیده دیدید تنبیه کردید . چه سرّی در این کار است ؟!

                                        شاه فرمود :

     درویشِ اوّلی پای خود را به اندازه یِ گلیمِ خود دراز کرده بود ،

                                                       امّـــــا

            درویشِ دومی پایش را از گلیمش بیشتر دراز کرده بود.




طبقه بندی: داستان وحکایت، فارسی سال نهم،
برچسب ها: فارسی سوم راهنمایی، به اندازه ی بود باید بنمود، پارا به اندازه ی گلیم خود دراز کن،

تاریخ : دوشنبه 4 شهریور 1392 | 09:36 ق.ظ | نویسنده : شرافتی | نظرات

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

علیان مجنون می گوید:

روزی به خانه ی دوستی رفتم . او برایم فالوده آورد، به او گفتم : این فالوده ی عالمان است، دوست داری فالوده ی عارفان را به تو یاد دهم ؟دوستم گفت:آری              

گفتم: عسلِ صفا،شِکرِ وفا، روغنِ رضا، نشاسته ی یقین را در دیگِ تقوا بریز.

آب خوف بر آن بیفـــــــــــزا،

با کفگیرِ عصمت مخلوط کن

و بر آتشِ محبت بپـــــــــــز،

آن گاه در ظرفِ فکـــــرت بریز

و با بادبزنِ حمــــــد خنک کن

و با قاشقِ استغفــــــار بخور!


اگر دوستی به مهمانی دلِ تنهای ما آمد و پایش را در مــحرابِ خلوت دلِ تنهای ما گذاشت و وقتی پای شنودِ گلواژه های صورتی او نشـستیم، ذهن و دل ما را چون پرستویی سبکبال به دنبال شمیمِ خویش و در نهایت به سوی حضرت عشــــــــق رهنمون ساخت،

باید بدانیم که آری، خودِ اوست،  نیمه یِ گمشده مان!




طبقه بندی: دل نوشته، داستان وحکایت،
برچسب ها: حکایت فالوده ی عارفان، علیان مجنون، محمد نامنی، خودشناسی،

تاریخ : یکشنبه 20 مرداد 1392 | 04:56 ب.ظ | نویسنده : شرافتی | گلواژه

جغد نزد خدا شکایت برد :

انسان ها آواز مرا دوست ندارند.

خدا به جغد گفت :

آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند؛

دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ؛

تو مرغ تماشا و اندیشه ای؛

و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد؛

دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست؛

اما تو بخوان، و همیشه بخوان؛

که آوازِ تو حقیقت است و طعمِ حقیقت تلخ ...




طبقه بندی: داستان وحکایت،
برچسب ها: آواز تو حقیقت است وطعم حقیقت تلخ، جغد نزد خدا شکایت برد، منبع وب مرجان سرخ،

تاریخ : پنجشنبه 29 فروردین 1392 | 10:19 ب.ظ | نویسنده : شرافتی | دل واژه


 
زاهدی گوید:جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .
اوّل مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه ی لباسم را جمع کردم تا به او نخورد
او
        گفت:ای شیخ! خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود؟


دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت به او گفتم : قدم ثابت بردار تا نیفتی .
        گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟


سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم :این روشنایی را از کجا آورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و...
        گفت: تو که شیخ شهری؛ بگو که این روشنایی کجا رفت؟


چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد . گفتم: اوّل رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
        گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست
             تو چگونه غرق محبّت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

                                                                             
 بیگانه شو زخلق که حق آشنای توست  شاید به آشنا ، دل خود آشنـــــــــا کنــــی



طبقه بندی: داستان وحکایت،

تاریخ : شنبه 10 فروردین 1392 | 06:02 ق.ظ | نویسنده : شرافتی | دل واژه


می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌ کاری کرده بود

. همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود

وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد.

پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلّاق را برداشت.

پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است،

وقتی پدر شلّاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟

راه فراری ندارد! خودش را به سینه‌ی پدر چسباند.

شلّاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.


«وفرّواالی الله مِن الله»

هر کجا متوحّش شدید راه فرار به سوی خداست.





طبقه بندی: داستان وحکایت،

تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 10:51 ق.ظ | نویسنده : شرافتی | دل واژه



روزی ابوریحان به شاگردان درس می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد . شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت . فردای آن روز ، شاعری مدیحه سرای دربار ، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخاستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد .
که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود . یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه ی کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید : چگونه است دیروز آدم کشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده ، محل درس را رها نمودید ؟!
ابوریحان گفت : یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد.
شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد .
اُرُدِ بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : هنرمند و نویسنده مزدور ، از هر کشنده ای زیانبارتر است .
ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ایی بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد.



طبقه بندی: داستان وحکایت، فارسی سال نهم،
برچسب ها: داستانی از ابوریحان بیرونی، داستان مزدور از ابوریحان بیرونی، درس راز موفقیت فارسی سوم راهنمایی، داستانی متناسب برای درس پانزدهم فارسی سوم،

تاریخ : دوشنبه 7 اسفند 1391 | 01:24 ق.ظ | نویسنده : شرافتی | دل واژه

نام کتاب :  لیلی و مجنون           نویسنده :  نظامی گنجوی

ویرایش و تایپ :  امین بابایی پناه    اشر :  پارس بوک

  زبان کتاب :فارسی        تعداد صفحه : 207

قالب کتاب : PDF          حجم فایل : ۹۲۶
 Kb


توضیحات :  لیلی و مجنون داستانی ایرانی است که حقیقت یا افسانه بودن آن جای بحث بسیار دارد. در ادبیات عرب شعرهای زیادی در وصف لیلی و عشق سوزناک او وجود دارد، که به مجنون یا قیس عامری نسبت می‌دهند، اما ظاهراً از شاعران مختلفی بوده‌است. داستان لیلی و مجنون در ادبیات فارسی نیز مشهور بوده‌است، تا این‌که در سال ۵۸۴ هجری قمری «حکیم جمال الدین ابومحمد الیاس بن یوسف» معروف به نظامی گنجوی آن را به عنوان سومین گنج از پنج گنج خود به نظم می‌آورد. این داستان جز جانمایه ی آن، که افسانه‌ای عربی است، بیشترش آفریده ی ذهن خلاق و طبع موزون استاد بزرگ شهر گنجه، ( نظامی ) است و آن‌چنان در ادبیات فارسی و کشورهای همسایه مورد توجه قرار گرفته‌است که پس از او ۳۸ شاعر فارسی زبان، ۱۳ شاعر ترک، و ۱ شاعر اردو به تقلید از نظامی، این داستان را به نظم آورده‌اند. مثنوی لیلی و مجنون شامل ۴۵۰۰ بیت است، که به سال ۵۸۴ به نام شروانشاه ابوالمظفر اخستان سروده شده‌است در این مثنوی داستان پر سوز و گداز عشق مجنون (قیس عامری) از قبیله بنی عامر و لیلی دختر سعد به رشته نظم درآمده ‌که از داستانهای مشهور فولکلور تازی پیش از اسلام می‌باشد.




طبقه بندی: داستان وحکایت، فارسی سال نهم،

تاریخ : جمعه 13 بهمن 1391 | 09:51 ق.ظ | نویسنده : شرافتی | ☘☘



عاقبت‌اندیشی

پیرمرد زرگری به دکان همسایه زرگر رفت و گفت : ترازویت را به من بده تا این خرده‌های طلا را وزن کنم.

همسایه‌اش که مرد دوراندیشی بود گفت: ببخشید من غربال ندارم.

پیرمرد گفت: من ترازو می‌‌خواهم و تو می‌گویی غربال نداری، مگر کر هستی؟

همسایه گفت: من کر نیستم، ولی درک کردم که تو با این دست‌های لرزان خود چون خواهی خرده‌های زر را به ترازو بریزی و وزن کنی .

مقداری از آن به زمین خواهی ریخت، آن وقت برای جمع‌آوری آنها جاروب خواهی خواست و بعد از آنکه زرها را با خاک جاروب کردی.

آن وقت غربال لازم داری تا خاک آنها را بگیری، من هم از همین اول گفتم که غربال ندارم.

به قول مولوی :

  هر که اول بنگرد پایان کار           اندر آخر، او نگردد شرمسار




طبقه بندی: آموزشی، داستان وحکایت، فارسی سال نهم،

تاریخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 07:00 ق.ظ | نویسنده : شرافتی | دل واژه
.: Weblog Themes By VatanSkin :.